بیست و یک ماهگی آلا
گل مامان سلام.الان یه دفعه یادم افتاد که امروز ماهگردته.
خانوم خوشگلم اینقد حرف زدنت بامزس.اینقد لوس و قشنگ حرف میزنی.موقع حرف زدن سر و دستاتو تکون میدی.وقتی خودتو لوس میکنی میخوام بخورمت.حتی بابایی هم کلی برات ذوق میکنه.وقتی چیزیو با تعجب میگی خیلی جالب میشی.
صداتو یجوری میکنی و با تعجب کامل میگی.
ما فقط میخوریمت.
بعضی وقتا تو طول روز سراغ بابا رو میگیری.امروزم با ناراحتی میگفتی بابا کجاس،زنگ بزن بهش.
بعضی وقتا یه جوری لوس و قشنگ میشینی،دستاتم رو هم میذاری و نگاتو میدزدی،ما هم کلی قربون صدقت میریم.
بعضی وقتام بابا برات ذوق میکنه خجالت میکشی و میری قایم میشی.
چند وقت پیش دایی علی و زندایی مژده اومدن.اولش از زندایی خجالت میکشیدی باهات حرف میزد.با ناز سرتو پایین مینداختی و لوس میشدی.زندایی هم کلی قربون صدقت میرفت.
تو اون یه هفته ای که بودن شماها حسابی بهشون وابسته شدین.وقتی میخواستن برن بیرون میرفتی بغل زندایی و گریه میکردی و محکم بغلش میکردی که باهاش بری.تا حالا با کسی اینطوری نبودی.ما هم میبردیمت تو اتاق تا اونا بتونن برن.بعد یه ساعت زندایی اومد دنبالتون.گفت دلم طاقت نیاورده برای آلا.
یه دو ساعتی باهاشون بیرون بودین.یه بار دیگم رفتن مهمونی و بیرون شماها رفتین باهاشون.ولی آخراش دیگه گشنت شده بود سراغ منو میگرفتی.تا منو دیدی زدی زیر گریه و زنداییو رد کردی،گفتی برو.
اونا که برگشتن زندایی هنوز تو فکرته و دلش برات تنگ شده.مثله ما که دلمون براشون تنگ شده.
داری دو تا دندون دیگه در میاری.البته خیلی دندونات دیر میزنه بیرون.الان مدتیه جاشون افتاده.
اتل متلو تا یه حدی بلدی.عروسک قشنگ منم کمی بلدی.یه ذره لالایی هم بلدی.
چیزی پیدا میکنی میاری میگی مامان بسما.
چیزی هم میخوای بهت میدیم میگی مسی.
صدات میزنیم میگی جانم.
مامانم کلی برای جانم گفتنت ذوق میکنه.
خیلی شیر میخوری و خیلی کم غذا میخوری.
احساس میکنم وزن کم کردی.هر کی میبیندت میگه چرا اینقد لاغر شده.
میوه که اصلا نمیخوره.فقط کمی هندونه یا خربزه.موزم کمی میخوری.ولی هر کاری میکنم سیب و خیار نمیخوری.میوهوهای دیگه رو هم نمیخوری.میگی دوس ندارم.
برات سویق سفارش دادم.دیروز رسیده خونه مامان اینا.هنوز نیاوردمش.تا ببینم رو اشتهات اثر میذاره.
متاسفانه آرش اصلا حرف گوش کن نیست.
هر جا میریم همه رو عاجز میکنه.
اصلا به حرف هیچکس گوش نمیده.مخصوصا از وقتی که لوس بادیای آلا شروع شده و همه به آلا توجه میکنن.آرشم برای جلب توجه همه جور کار میکنه.
کلاس اسکیت یک ماه بردمش که اصلا علاقه نداشت.نه با مربی و بچه ها ارتباط گرفت نه اسکیت یاد گرفت.
ژیمناستیک ثبت نامش کردم فقط پنج جلسه اونم به زور رفت.اونجا هم اصلا ارتباط نگرفت.
حالا میخوام مهد ببرمش ببینم اونجا چطوره.البته فعلا نه.تا ببینم کی میشه.
ما حرفی بهت میزنیم،متاسفانه آرش میگه آلا بگو نه.یا میگه چی کار کنی و چی کار نکنی.بهت میگه برعکس اونی که ازت میخوایم و انجام بدی.اینم باعث میشه همش به آرش بپریم.
هعی.
امیدوارم این وضعیت درست بشه.
راستی کنی موهاتو کوتاه کردم آلایی.موهت بلند شده بود میشد قشنگ بستش.ولی شونه کردنش خیلی اذیتت میکرد.دیگه کوتاش کردم تا کمتر اذیت شی.هم مرهات از این نازکی و بی جونی در بیاد.
عروسک مامان بیست و یک ماهگیت مبارک.
عاشقتونم عزیزای مامان.
میبوسمتون.


بیست و یک ماهگی آلا
خانوم خوشگلم اینقد حرف زدنت بامزس.اینقد لوس و قشنگ حرف میزنی.موقع حرف زدن سر و دستاتو تکون میدی.وقتی خودتو لوس میکنی میخوام بخورمت.حتی بابایی هم کلی برات ذوق میکنه.وقتی چیزیو با تعجب میگی خیلی جالب میشی.
بعضی وقتا تو طول روز سراغ بابا رو میگیری.امروزم با ناراحتی میگفتی بابا کجاس،زنگ بزن بهش.
بعضی وقتا یه جوری لوس و قشنگ میشینی،دستاتم رو هم میذاری و نگاتو میدزدی،ما هم کلی قربون صدقت میریم.
بعضی وقتام بابا برات ذوق میکنه خجالت میکشی و میری قایم میشی.
چند وقت پیش دایی علی و زندایی مژده اومدن.اولش از زندایی خجالت میکشیدی باهات حرف میزد.با ناز سرتو پایین مینداختی و لوس میشدی.زندایی هم کلی قربون صدقت میرفت.
تو اون یه هفته ای که بودن شماها حسابی بهشون وابسته شدین.وقتی میخواستن برن بیرون میرفتی بغل زندایی و گریه میکردی و محکم بغلش میکردی که باهاش بری.تا حالا با کسی اینطوری نبودی.ما هم میبردیمت تو اتاق تا اونا بتونن برن.بعد یه ساعت زندایی اومد دنبالتون.گفت دلم طاقت نیاورده برای آلا.
اونا که برگشتن زندایی هنوز تو فکرته و دلش برات تنگ شده.مثله ما که دلمون براشون تنگ شده.
داری دو تا دندون دیگه در میاری.البته خیلی دندونات دیر میزنه بیرون.الان مدتیه جاشون افتاده.
اتل متلو تا یه حدی بلدی.عروسک قشنگ منم کمی بلدی.یه ذره لالایی هم بلدی.
چیزی پیدا میکنی میاری میگی مامان بسما.
خیلی شیر میخوری و خیلی کم غذا میخوری.
برات سویق سفارش دادم.دیروز رسیده خونه مامان اینا.هنوز نیاوردمش.تا ببینم رو اشتهات اثر میذاره.
متاسفانه آرش اصلا حرف گوش کن نیست.
کلاس اسکیت یک ماه بردمش که اصلا علاقه نداشت.نه با مربی و بچه ها ارتباط گرفت نه اسکیت یاد گرفت.
ما حرفی بهت میزنیم،متاسفانه آرش میگه آلا بگو نه.یا میگه چی کار کنی و چی کار نکنی.بهت میگه برعکس اونی که ازت میخوایم و انجام بدی.اینم باعث میشه همش به آرش بپریم.
امیدوارم این وضعیت درست بشه.
راستی کنی موهاتو کوتاه کردم آلایی.موهت بلند شده بود میشد قشنگ بستش.ولی شونه کردنش خیلی اذیتت میکرد.دیگه کوتاش کردم تا کمتر اذیت شی.هم مرهات از این نازکی و بی جونی در بیاد.
عروسک مامان بیست و یک ماهگیت مبارک.
عاشقتونم عزیزای مامان.
میبوسمتون.
بیست و یک ماهگی آلا
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



بیست و یک ماهگی آلا 


